شعر
<آینه چون نقش تو بنمود راست خود شکن، آئینهشکستن خطاست>
گنجوی
راستی 7 اردیبهشت تولدمه
درود وطن دوستی که فقط به کشور گشایی نیست پس این مطلب رو از شعرهای زیبای شعرامون میزارم البته تک بیت هایی که خودم جدا کردم
درباره ی شعرها نظرتون رو بگید
به قول دوستان
سهراب:
اهل کاشانم روزگارم بد نیست،تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی.
و از همه مهمتر می گه تا شقایق هست زندگی باید کرد.
فروغ:
نگه دگر به سوی من چه می کنی چو در بر رقیب من نشسته ای ...
سعدی:
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
پروین:
دختری خرد حکایت سر کرد که مرا حادثه بی مادر کرد
مولانا:
بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند
مرده بدم، زنده شدم، گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
شهریار:
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بیوفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟
حافظ:
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور.
انتخابات خوب بود ولی انتخاب شعر از بین اشعار این شاعران قدر کار خیلی سختیه، مگه نه؟
بابا طاهر:
شب تاریک و سنگستان و مو مست
قدح از دست مو افتادو نشکست
نگهدارنده اش نیکو نگه داشت
وگرنه صد قدح نفتاده بشکست
سهراب سپهری
«آب را گل نكنیم/ شاید این آب روان، میرود پای سپیداری/ تا فرو شوید اندوه دلی، دست درویشی شاید/ نان خشكیده فرو برده در آن.../ مردم بالا دست چه صفایی دارند/ چشمههاشان جوشان، باغهاشان شیرافشان باد.../ مردم سر رود، آب را میفهمند/ گل نكردندش، ما نیز آب را گل نكنیم!»
«من نمیدانم که چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست// گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟// چشمها را باید شست// جور دیگر باید دید»
«صدا کن مرا صدای تو خوب است // صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبیست // که در انتهای صمیمیت حزن میروید.»
«مادرم صبحی می گفت: موسم دلگیری است // من به او گفتم: زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست»
«به سراغ من اگر میایئد نرم و آهسته بیایئد.مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهائی من.»
فروغ فزخزاد
<من صفای عشق میخواهم از او تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی میخواهد از من آتشین تا بسوزاند در او تشویش را>
سعدی
1.<هرکه عیب دگران پیش تو آورد و شمرد بیگمان عیب تو نزد دگران خواهد برد>
2.<گرد نام پدر چهمیگردی پدر خویش باش اگر مردی>
عطار
1.<چون ندارم هیچ آبی برجگر پس چگونه چشم تر دارم ز تو؟>
2.<عشق را بنیاد بر ناکامی است هر که زین می سرکشد از خامی است>
پروین اعتصامی
1.<دزد اگر شب، گرم یغماکردن است دزدی حکام، روز روشن است>
2.<سیه، ای بیخبر، سپید نشد وقت شیرین خود تباه مکن>
3.<نبض تهیدست نگیرد طبیب درد فقیران همهجا بیدواست>
4.<نبض تهیدست نگیرد طبیب درد فقیران همهجا بیدواست>
مولانا
1.<آنچه اندر آینه بیند جوان پیر اندر خشت بیند بیش از آن>
2.<از محبت، نار نوری میشود وز محبت، دیو حوری میشود>
3.<تا که احمق باقی است اندر جهان مرد مفلس کی شود محتاج نان>
4.<سخـتگیری و تعصـب خامی است تا جنینی کار خونآشامی است>
5.<موی بشکافی به عیب دیگران چو به عیب خود رسی کوری از آن>
شهریار
1.<جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را/ نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را>
2.<ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان با دگران وای به حال دگران>
3.<اززندگانی ام گله دارد جوانی ام شرمنده جوانی ام از این زندگانی ام>
گنجوی
1.<دشمن دانا که غم جان بود بهتر از آن دوست که نادان بود>
2.<کیسه بُرانند در این رهگذر هرکه تهیکیسهتر آسودهتر >
این یکی عالیه:
3.<جوانی گفت: پیری را چه تدبیر که یار از من گریزد، چون شوم پیر
جوابش داد پیر نغزگفتار که در پیری تو خود بگریزی از یار>
حافظ
1.<آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت، با دشمنان مدارا>
2.<بی پير مرو تو در خرابات هرچند سكندر زمانی>
(به قول یکی از دوستان ادم باید دل و به دریا بزنه)